|
|
[ جمعه 16 فروردين 1392 ] [ 4:26 ] [ مامان پارسا ]
واقعا روند رشد بچه ها خیلی جالبه هر ماه نسبت به ماه قبل تغییر می کنند همیشه وقتی این جمله ها رو می شنیدم فکر نمی کردم اینطوری باشه ولی هر چی پارسا بزرگتر میشه بیشتر به این قضیه میرسم. عکس گرفتن از شما موقع ارتکاب جرم خیلی مشکله ولی این عکسا رو تو یک ماه اخیر گرفتم.
اواخر فروردین عروسی پسردایی مامان بود به شما خیلی خوش گذشت کلی رقصیدی از اون موقع تا حالا همش میگی بریم عروسی ، برقصیم ، دست بزنیم ، کِل بزنیم .
نوع دست دادنت عوض شده و مدل بزن قَدِش شده و یه سری کلماتی موقع احوالپرسی به کار میبری که همه میخوان بچلوننت مثلا کوچیکم ، چاکرم ، مخلصم ، سلام مامان برسون سلام باباتم برسون. کلماتشو خیلی پرانرژی و با احساس میگی مثلا سلام رو کشیده میگی .عروسی که رفته بودیم شوهر خاله (آقای شکری) رو خیلی تحویل گرفتی و همینطوری باهاش احوالپرسی کردی انقدر شیرین شده بودی که چنان فشارت داد که اشکت دراومد.
چند روز پیش که میخواستیم با خاله نادیا بریم بیرون وقتی تصیم گرفتیم شام بگیریم شما سریع گفتی پیتزا بخریم و این شد اولین سفارش غذا . البته سعی می کنم تا اونجایی که میشه پیتزای بیرون نخوری ولی از اون موقع هروقت از جلو یه فست فود رَد میشیم فورا میگی پیتزا می خوام یا خونه ظرف پیتزا رو برمیداری میگی پیتزا درست کن .
عاشق مبل بادی هستی که خاله راضیه واست خریده بود طوری که موقع غذا خوردن اونو میاری یه گل میزم میذاری جلوت و بعد شروع می کنی به غذا خوردن یه عادت خوب که موقع تماشای تلویزیون دیگه خیلی نزدیک نمیری و رو مبل میشینی . بعضی وقتا از مهد که میای خونه میگی مبل بادی سلام یا موقع رفتن خدافظ مبل بادی
عاشق دَدَر رفتنی حتی اگه تو تراس باشه اول میگی خدافظ خدافظ مامان من میرم دَدَر ، شیر و کیک بیار بعدشم مبل بادی و عروسکاتو می بری اونجا و بازی می کنی
شیرینی دانمارکی ، کیک تولد ، پاستیل ، آبمیوه و پرتقال رو خیلی دوست داری هرمیوه فروشی می بینی می گی پرتقال بخریم.
عاشق پارک و شهربازی هستی وقتی هم رو این قضیه کلیک می کنی به هیچ طریقی نمیشه حواستو پرت کرد کلی انرژی صرف می کنیم تا یادت بره ولی دوباره میگی بریم شهربازی البته دیگه تقریبا با عصبانیت . وقتی میریم شهربازی بابا رو حسابی میندازی تو خرج اول میری سراغ رستوران یا فست فود بعدشم بازی . دیروز عصر رفتی آرایشگاه برخلاف سریهای قبل خیلی پسر خوبی بودی به خاطر همین به پیشنهاد خودت ساندویچ خوردیم بعدم رفتیم پارک طبق معممول رفتی سمت استخر توپ که خیلی دوست داری تا می گفتیم برو قلعه بادی می گفتی می ترسم آقایی که مسئولش بود چند بار شما رو با خودش برد تا راه افتادی طوری که رفته بودی بالا می رقصیدی و ذوق می کردی متاسفانه دوربین همرام نبود.
جدیدا خیلی دستور میدی مثلا برو آب بیار ، سالاد درست کن یا وقتی میری مهد کیفتو برمیداری ، مامان سیب گذاشتی ، پرتقالم گذاشتی ، ماست گذاشتی .
[ سه شنبه 17 ارديبهشت 1392 ] [ 10:04 ] [ مامان پارسا ]
[ پنجشنبه 12 ارديبهشت 1392 ] [ 2:44 ] [ مامان پارسا ]
روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته ی تو، صبوری! روز مادر یعنی بهانه ی در آغوش کشیدن او که نوازشگر همه ی سالهای دلتنگی تو بود! روز مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....
"مادر مهربونم"
" مادر و مادرشوهر (خاله جون ) خوبم و آقا پارسا "
اولین شعر مادر که خوشکل مامان تو مهد یاد گرفت : من به بهار گفته ام مادر من مهربونه من به ستاره گفته ام مادر من یه گوهره – مادر من یه گوهره مادر من فرشته است به آسمون نوشته است از گوهرم بالاتره بهشت جای مادره – بهشت جای مادره
اینم از کادوی روز مادر از طرف پسر گلم و همسرم وقتی پوشیدمش پارسا یه نگاه جالبی بهم کرد و گفت وای مامان خوشکل شدی ، روزت مبارک البته این کادو بیشتر از طرف جیگر مامان بود و کادوی همسرم سه دنگ از آپارتمانی بود که چند ماه پیش خریده بودیم که به نامم شد. شامشم بمون واسه هفته بعد چون یه کم هوا سرده به خاطر پارسا ترجیح دادیم یه موقع دیگه بریم. کادوی عزیزی و عزیزجون و زن دایی طاهره می مونه واسه فرداشب چون هوا بارونی بود تا از سرکار اومدیم خونه دیر شد. زن دایی طاهره واقعا مثل مادر از پارسا مواظبت می کنه البته امسال فقط روزهای پنج شنبه میره اونجا . پارسا هم علاقه عجیبی به دایی و زن دایی داره.
[ پنجشنبه 12 ارديبهشت 1392 ] [ 3:20 ] [ مامان پارسا ]
آن روز که به دنیا آمدی، یک نفر بودی برای یک دنیا ولی حالا یک دنیا هستی برای من
این قدر تو رو دوست دارم که هیچ کسی کسی رو اینجوری دوست نداره بی تو دلم میگیره، وقتی تنها میشم کارم انتظاره این قدر تو رو دوست دارم که هیچ کسی کسی رو اینجوری دوست نداره وقتی نگاهم می کنی قشنگیاتو دوست دارم
با تمـام مـداد رنگـی هـای دنـیا [ يکشنبه 1 ارديبهشت 1392 ] [ 1:30 ] [ مامان پارسا ]
خوشکل مامان دیروز من و شما و بابایی رفتیم خرید ، چند مدل لباس تابستونه گرفتیم که امیدوارم خوشت بیاد البته موقع خرید چون حوصله نداشتی که لباسا رو واست بپوشم از دستم می گرفتی میذاشتی کنار می گفتی نه نمی خوام . نمی دونم شایدم نگران جیب بابا بودی ؟!!
این یکی هم هفته قبل خریدم.
راستی یه خبر خوب نادیاجون (دختر خاله) که پنج ماهه بارداره نی نی ش پسره دومین کادوشو هم دیروز گرفتم .
اولین کادوشم یه لباس سه تکه سرمه ای سفید بود که از مشهد خریدم. [ پنجشنبه 22 فروردين 1392 ] [ 0:38 ] [ مامان پارسا ]
تعطیلات عید نوروز امسال هم مثل هر سال خیلی سریع سپری شد چند روز اول که درگیر تولد شما بودیم سه روز رفتیم شهرستان ، مابقی هم مشغول دید و بازدید و تفریح ولی خیلی بهمون خوش گذشت چون هرجا بودیم همه دور هم بودیم و بساط خنده و رقص شما برپا بود ، دیگه حسابی معروف شدی هر جا می رفتیم دعوتت می کردن به رقص ، شما هم از خدا خواسته می گفتی آهنگ بذار برقصم . رودخونه کنار سد سلمان فارسی
مثل همیشه عاشق آب بازی ، با اینکه یه کم هوا سرد بود ولی نتونستیم مانع رفتن شما به رودخونه بشیم. نمای کلی از سد سلمان فارسی تو این مدت هرجا که می رفتیم گوسفند یا مرغ و خروس می دیدی حسابی ذوق می کردی اینجا هم کمین کردی تا مرغ و خروس ها بیان بیرون . راستی صدای حیوونا رو خیلی بامزه درمیاری .
پارسا و ببعی ها این عکسم یکی از روزا که مهمون عموی باباجون بودیم و رفتیم میمند گرفتم. دوازدهم فرودین با خاله شمسی ، نادیا جون و عموعلی رفتیم باغشون ، خیلی خوش گذشت.
سیزده بدر امسال با خانواده عمو شهرام ، عزیزی ، دایی مامان و دختر دایی و خاله شمسی رفتیم میمند که خیلی عالی بود.
با عینک مامان کلاس میذاری ها ؟؟؟؟ !!!!!
عاشقتم پسر گلم [ چهارشنبه 21 فروردين 1392 ] [ 1:29 ] [ مامان پارسا ]
ای زیبا ترین ترانه ی هستی ، بدان که شب میلادت برایم ارمغان خوبی ها و زیبایی هاست پس ای سر کرده ی خوبی ها میلادت مبارک
امسال تصمیم گرفتم تولدتو چند روز زودتر برگزار کنیم ( سوم فروردین ) اصلی ترین دلیلش خاله راضیه بود که فقط هفته اول شیراز بود و دومین دلیلش تعطیلی خودم و بابایی بود که می تونستیم راحت تر به کارا برسیم البته با این حال بازم تا چند شب بیخوابی داشتم ، سعی کردم یه تولد خیلی خوب باشه و به همه خوش بگذره. * تولد خونه خاله جون برگزار شد . * تعداد مهمونای حاضر 50 نفر بود . صبح تولد باباجون شما رو برد خونه عزیزجون چون خیلی کار داشتم و با وجود شیطونیهای شما نمی شد ساعت 7 عصر وقتی اومدی خونه خاله از هیچی خبر نداشتی ، سریع بردمت تو اتاق آماده شدی وقتی رفتی تو سالن همه دست زدن تمام دور و ورت رو ورنداز کردی همه جا عکس پارسا بود کلی ذوق کردی و شروع کردی به رقصیدن. اون شب انقدر خوشکل رقصیدی که خودم مونده بودم که از کجا یاد گرفتی خصوصا رقص باباکرم و بندری که واقعا توجه همه رو جلب کرده بود . حسابی مجلسو گرم کرده بودی. کارت دعوت : فلش راهنما : تزئینات : ریسه میکی موسی که ابتکار خاله راضیه بود. خوش آمدید : تگ غذا : لیبل نی : دستمال کاغذی: کلاه تولد : کیک تولد : گیفت میهمانان عزیز که شامل یک عکس آتلیه پارسا و یک کارت تشکر خیلی خوشکل که خاله راضیه زحمت تهیه شو برعهده داشت . کارت تشکر : برگه یادگاری : شام سالاد الویه ، سالاد ماکارونی ، فلافل و ژله بود ، چون فضا کم بود فقط یه میز کوچولو واسه عکس چیدم . فلافل ها رو خاله راضیه درست کرد که خیلی خوشمزه شده بود. نمونه های تزئین غذا که خاله راضیه زحمتشو کشید.
عکسای پارسا که طبق معمول با التماس گرفته شد و بس که دوربینو دست کاری کرده بود لنزش کثیف شده بود و چون متوجه نشده بودیم متاسفانه کیفیت عکسا خیلی خوب نشد. عکسای بعد از فوت کردن شمع ، این آقا خوشکل فقط فکر خوردن کیک بود و دیگه حوصله عکس گرفتن نداشت. تپل خان کیک خودشو خورد بعدم رفت سراغ کیک عموعلی کادوها: کادوی مامان و بابا یک ربع سکه و یک قطار بیشتر کادوها نقدی بود : عزیزی - عمو داریوش - عمو کوروش - عمو خیام - عزیز جون - دایی بهرام - پسردایی (رسول) - خاله مهین - خاله شمسی - پسرخاله (محسن) - پسرخاله (مهدی) - سینا و سنا - نرجس و طناز - آقا وحید -آقا جواد بقیه کادوها : پسرخاله (رضا) : سکه پارسیان خاله راضیه و آقاسعید : مبل بادی و مبلغ نقدی عمو شهرام : خرس پو و مبلغ نقدی دخترخاله (نادیا) و علی آقا : شلوار جین و تک پوش دایی مجید : تفنگ بزرگ عمه طاووس و عمو روح اله : عروسک پت و مت و مبلغ نقدی پسرخاله (فرزاد) : مجموعه عروسک های سرباز اینم سوپرایز خاله جونم که آخر شب قبل از رفتن مهمونا تو حیاط انجام شد که البته گل پسر بس که رقصیده بود دیگه خسته و بی حوصله بود. عزیز دلم بازم تولدت مبارک انشالا که همیشه سالم و تندرست باشی و شاهد موفقیت هایت در تمامی مراحل زندگی باشم. عزیزم یاد باشه خاله راضیه ، خاله شمسی و شوهرش ، خاله مهین ، نادیاجون ، زهره جون ،آقا فرزاد ، ناهید جون ، آقارضا خیلی زحمت کشیدن و همین جا از همشون تشکر می کنم. [ دوشنبه 19 فروردين 1392 ] [ 0:37 ] [ مامان پارسا ]
ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها لحظه تحویل سال ساعت 14:31
سفره هفت سین سال92 عیدی خاله شمسی به شما که با وجود مشغله های زیادی که داشت خودش اونو درست کرد.
قبل از سال تحویل خواب بودی حدودا ده دقیقه مونده بود که بیدارت کردیم خیلی ناراحت بودی ولی بالاخره هر طور شده بود تا لحظه سال تحویل سرحال شدی ما که دعا می کردیم دستاتو بالا گرفته بودی و دعا می کردی ، قران رو برداشتی می گفتی می خوام بخونم . اولین عیدی رو از بابایی گرفتی که پنجاه هزار تومان بود که وسط قران گذاشته بودیم. عیدی من هم یک تک پوش ، صندل و کلاه بود که خیلی خوشت اومد.
تا عیدیو گرفتی سریع کلاهو سرت گذاشتی و صندلتو پوشیدی و گفتی عکس بگیرم .
طبق معمول همیشه فقط چشمت دنبال میوه هاست.
بس که با جام های هفت سین وَر رفتی یکیشون افتاد و پایَش شکست ولی خاله شمسی گفت عوضش می کنه و اینم شد اولین خرابکاری سال 92 عصر همون روز رفتیم خونه هر دو تا عزیز که بازم بساط رقصو و مسخره بازی راه انداختی و حسابی همه مهمونا رو سرگرم کرده بودی . بعضی موقعها یه کارایی می کنه که اصلا نمی دونم از کجا یاد گرفتی مثلا تازگی ها موقع خداحافظی با یه نفر یه طرف صورتشو می بوسی و سرتو رو شونه هاش می ذاری و با دستت به کمرش می زنی و دوباره واسه طرف دیگه اینکارو انجام میدی انقدر بااحساس اینکارو انجام میدی که کلی همه ذوق می کنند و لذت می برن .
عزیزم سال نو مبارک اولین دعایی که سر سفره هفت سین کردم دعا واسه تو نازنینم بود امیدوارم که سال جدید سالی توام با سلامتی و شادی باشه .
[ چهارشنبه 7 فروردين 1392 ] [ 4:06 ] [ مامان پارسا ]
تولد باباجون یکم فروردینه ، هرسال مشکل من اینه که اون روز هیچ شیرینی فروشی کیک تولد نداره . دیشب داشتم از سرکار برمیگشتم خونه تصمیم گرفتم بابایی رو سوپرایزش کنم سر راه یه کیک گرفتمو اومدم خونه شما که حسابی ذوق زده شده بودی چون عاشق تولد ، کیک تولد ، رقص تولد و خلاصه هر چیزی که مربوط به اون میشه هستی . با اون زبون شیرینت به بابا گفتی تولدت مبارک ، دست می زدی و شعر تولد واسش خوندی . حسابی رقصیدی دست ما رو می گرفتی می گفتی پاشو برقص ، آهنگ بذار . دو تکه کیک خوردی البته اگه اجازه میدادیم بازم می خوردی ولی دیگه زیادیت می شد.
تا شمعو روشن می کردیم اجازه نمی دادی باباجون فوت کنه و خودت سریع ترتیبشو می دادی اینم شما همراه باباجون که 37 ساله شد.
تقدیم به همسر عزیزم : روزی که به دنیا آمدی هرگز نمیدانستی زمانی خواهد رسید
تقدیم به کسی که شکفتن هیچ گلی زیباتر از لبخند او نیست وجود تو تنها هدیه گرانبهایی بود که خداوند من را لایق آن دانست
[ دوشنبه 21 اسفند 1391 ] [ 1:44 ] [ مامان پارسا ]
امروز ( دوشنبه 14/12/91) جشن سبزه ها بود البته برنامه واسه بچه های گروه 3 تا 4 سال بود ولی بعضی از بچه های 2 تا 3 هم بودند شما هم که خیلی به جشن و شادی علاقه داری پس تصمیم گرفتم که ببرمت . فردا هم قراره عکس سبزه ها بگیرن .
این عکسا هم بعد از اینکه اومدی خونه گرفتم . گرم صحبت با عزیز جونت هستی .
اینم اولین لباس فرم مهدکوک شما که البته یه کم بزرگه . البته فقط موقعی که بخواین برین اردو می پوشید.
این عکسا رو چند روز پیش گرفتم تازه از خواب نیمروزی بیدار شده بودی رفتی دستشویی و به این ترتیب شلوارتو پوشیدی وقتی داشتم پشت تلفن سوتی که دادی واسه بابا تعریف می کردم خودت از خنده غش کرده بودی .
[ دوشنبه 14 اسفند 1391 ] [ 13:35 ] [ مامان پارسا ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||